حسین مهمون یسنا شد
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
هر روز که میگذره تو شیطنت هات بیشتر میشه و آتیش سوزوندن هات چند برار
دیروز صبح من ساعت ٤.٣٥ واسه نماز صبح بیدار شدم و تو هم نمیدونم چی شد که بیدار شدی و دیگه لالا نکردی
و من هر چی نشون دادم که خوابم و صداتو نمیشنوم
فایده نداشت و تو خوابت نبرد
حدود ٥.٣٠ بود که بلند شدی و گفتی صبحانه میخوام 
منم بلند شدم و واست صبحانه آماده کردم و واسه بابایی هم که داشت میرفت ماموریت یه ساندویچ درست کردیممممم تا ببره و توی راه بخوره
بعد رفتن بابایی تقریبا ساعتای ٦ بود که باز دلت هوای کارتون کرد و منم مجبور شدم باز بزنم پرشین تون
این روزا از بس پرشین تون نگاه میکنی دیگه اسم کارتون میاد حالم دگرگون میشه![]()
تا حدود ٨ کارتون نگاه میکردی و بیخیال هم نمیشدی که بالاخره همونطور داشتی کارتون میدیدی از حال رفتی و خوابت برد![]()
هنوز یه ربع نشده بود که خواب رفته بودی تلفن خونه شروع کرد به زنگ خوردن
دیدم از خونه خاله میترا ایناست![]()
بقیه در ادامه مطلب.......
خاله میترا گفت که باید برن جلسه و حسین میخواد بیاد بیاد پیش تو تا بازی کنین
منم گفتم که بیارینش خوشحال میشیم
یه ربع بعد حسین خونه ما بود و تو تا صداشو شنیدی با اینکه خوابت میومد چشات باز شد و ذوق کردی
اما از بس خسته بودی نای بلند شدن از جاتو نداشتی.
یه چند دقیقه ای که گذشت حسین رفت تو اتاقت تا با اسباب بازی ها بازی کنه و تو تا اینو دیدی زود بلند شدی و رفتی سراغش و تا به چیزی دست میزد ازش میگرفتی و نمیزاشتی بازی کنه
بیچاره
حسین هم دیروز اینقدر عاقل شده بود که هیچی نمیگفت![]()
بعد من واستون نیمرو آماده کردم و باهم نشستین و خوردین
بعد صبحانه دوتایی پرشین تون میدیدین تا اینکه حوصلتون سر رفت و باز رفتین تو اتاق تا بازی کنین ولی تو
نمیزاشتی که حسین پسر خوبی باشه و اذیت نکنه و همش میپریدی روی پاهاش یا موهاشو به قول خودت شوشور میکردی و باعث میشدی که کلافه شه و دلش بخواد اذیتت کنه![]()
و همین شد که دیگه با هم بودنتون دیگه مسالمت آمیز نبود به محض اینکه حواسم بهتون نبود جرقه میزدین و یه کوچولو دعواتون میشد
اما بازم حسین خیلی رعایت میکرد و فقط هولت میداد و کتک کاری نمیکرد خداروشکر![]()
بعد خواستین که واستون شرک بزارم و بازم شکر خدا یه مدت کم سرگرم شرک دیدن شدین و من تونستم نهار درست کنم
بخاطر اینکه حسین خیلی کتلت دوست داره نهار کتلت درست کردم و به محض آماده شدنشون واستون آوردم و دوتایی نوش جان کردین
بعد دوباره رفتین به بازی کردن و همش حسین دادش میرفت هوا و از من کمک میخواست.
دیگه از دست شما دوتا داشتم دیوونه میشدم که خاله اومد دنبال حسین و بردش.![]()
جالب اینجا بود که نه اون میخواست بره نه تو میخواستی بره
حسین با ناراحتی سوار ماشین شد و تو زدی زیر گریه![]()
خیلی واسم عجیب بود.وقتی باهم بودین همش درحال جرقه زدن بودین و موقع جدایی ناراحت![]()
راستی بعد بازی کردنت اتاقت مثل جایی بود که بمب خورده و همه چی وسط اتاق پخش بود.بیچاره من که پوستم کنده شد تا مرتبش کردم![]()
یسنا جونم امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشی و شیطونی کنی.آخه تو نفس مامانی هستی و امید زندگیمممممممممم


حسین مهمون یسنا شد
